زمان ملت شدن کی است؟


واکر کانر

 كمي بيش از يك دهه قبل، اوژن وبر، كتابي نوشت با عنوان جالب تبديل كشاورزان به فرد فرانسوي: نوسازي فرانسوي روستايي 1914-1870. وي در كتاب به‌صورت اقناع كننده‌اي تزي را مطرح مي‌سازد كه اكثريت ساكنين روستايي و شهرهاي كوچك در 1870 و حتي اواخر جنگ جهاني اول خود را به‌عنوان اعضاي ملت فرانسه محسوب نمي‌كنند. با استثناء نسبي مناطق شمال و شرق پاريس، ادغام حومه به نظام سياسي و اجتماعي فرانسه كاري بي‌فايده بوده است. دهكده نوعي جداافتادة فيزيكي، سياسي و فرهنگي است. شبكه معروف جاده‌اي براساس چهارچوبي بود كه شهرهاي اصلي را به پاريس متصل مي‌كرد ولي جاده براي دسترسي به روستاها وجود نداشت.[1]

نظام مدرسه، نظير روياي ژاكوبني ملت فرانسوي واحد و تك زبانه هنوز ناكافي و ناقص بود.(١) براي تودة روستايي و نيز اكثر ساكنين فرانسه ـ جهان و هويت معنادار به سختي فراتر از روستا مي‌رفت. بر اين اساس يك ناظر فرانسوي در اواسط قرن نوزده زندگي در حومه شهر را اين طور توصيف مي‌كند: هر دره‌اي دنياي كوچكي است كه از دنياي همسايه تفاوت دارد، نظير تفاوت مريخ از اورانوس. هر دهكده‌اي يا ايل و نوعي دولت با ميهن‌پرستي خاصي خودش است.(٢)

يافته‌هاي وبر به آن خاطر بسيار تعجب برانگيز بودند كه پژوهش‌هاي مرسوم و متعارف ملت فرانسه را به‌عنوان يكي از قديمي‌ترين و براي برخي قديمي‌ترين ملل معاصر اروپا مي‌دانست. بسياري از مورخين برجسته نوشته‌اند كه ملت فرانسه در طي قرون وسطي شكل گرفته است براي مثال، مورخ فرانسوي مارك بلوش[2] مي‌گويد كه، متون روشن مي‌سازد در ارتباط با فرانسه و آلمان آگاهي ملي در سطح بالايي حدود سال 1100 شكل گرفته است.(٣) محقق هلندي يوهان هيوزينگا[3]، در قرن چهاردهم ملي‌گرايي فرانسه و انگليس را در اوج شكوفايي خود مي‌داند.(٤) به نظر محقق انگليسي سيدني هربرت[4] اگر جنگل‌هاي صدساله (1453-1337) بين فرانسه و انگليس تا حد ممكن داراي سرمنشاء ملي است، اما در اواخر آن با حضور ژاندارك يك مليت با شكوه و فاتح ظهور مي‌كند.(٥) اما مورخين ديگر ظهور آگاهي ملي در ميان فرانسويان را تحولي پساقرون وسطايي دانسته و بوربن‌ها (1793-1589) را مسئول اين تحول مي‌دانند، اگرچه معمولاً تكميل فرايند مذكور را در زمان زمامداري لوئي 14 (1715-1643) لحاظ مي‌كنند. يك گروه از محققين وضعيت در زمان جلوس لوئي ١٤ را اين‌گونه توصيف كرده‌اند:(6)

«فرانسه در نيمه قرن هفده، رتبه اول را در ميان قدرت‌هاي اروپايي داشت ... زماني فرانسه به تنهايي واحد يكپارچه‌اي از نژاد و نهادها بود، كه روح مليت را از خود نشان داده و مؤسسات و روش‌هاي يك دولت بزرگ مدرن را به كار مي‌گرفت».

تأكيد بر نكته وبر مبني بر اين‌كه هويت فرانسوي هنوز بر توده‌هاي روستايي صدها سال در برخي موارد چندين صد سال ـ پس از آن‌كه محققيني گمان مي‌كردند ملي‌گرايي فرانسوي در اوج شكوفايي خود است، براي مطالعه ملي‌گرايي نتايج فراوان و بالقوه‌اي دارد آيا تجربه فرانسه بي‌نظير است يا تمايل عمومي به انجام اين فرض است كه پيش از توجيه فرضي آگاهي ملي اين نوع آگاهي به صورت كامل مدت‌ها قبل بر اين يا آن مردم نفوذ داشته است؟ متأسفانه من از مطالعات شبيه وبر در ارتباط با ديگر گروه‌هاي ملي اطلاعي ندارم. اما يك منبع اطلاعاتي وجود دارد كه نمونه وسيعي از افراد را دربرمي‌گيرد. بين 1840 و 1915 مهاجرت وسيعي از مردم اروپا به سوي آمريكا رخ داد. اكثر اين مهاجرين از مناطق روستايي و داراي حداقل تحصيلات بودند يا اصلاً تحصيلات نداشتند. روشنفكران اندك و كساني كه از شهرهاي مهم مي‌آمدند، اغلب از عضويت خود در يكي از گروه‌بندي‌هاي اروپايي كه امروزه به مثابه ملت محسوب مي‌شود اطلاع داشتند. اما كشاورزان كه از جمعيت كلي كشورهايشان فاصله داشتند، اين‌طور نبودند آنها معمولاً خود را بر حسب هويت يا هويت‌هاي ديگر مورد شناسايي قرار مي‌دادند [...].

كشاورزاني كه در سراسر اروپا غلبه داشتند تا همين اواخر از عضويت در مللي كه نويسندگان و غير اروپاييان آنها را منتسب مي‌سازند آگاهي نداشتند. با توجه به اين‌كه ملي‌گرايي پديده‌اي توده‌اي و نه نخبه‌اي است، ملل معاصر اروپا متأخرتر از آن چيزي كه به رسميت شناخته شده ظهور پيدا كرده‌اند. درواقع، حتي امروزه نيز اروپا عاري از آدم‌هايي نيست كه حس آگاهي مليشان در پدره ابهام قرار دارد. يوگسلاوي به شما سه مورد را عرضه مي‌كند: مونته نگرويي، ماسدوينايي و بويسنيايي مونته نگروئي‌ها و نيز صرب‌هايي هستند كه مونته نگروئي‌ها را بخشي از ملت صرب مي‌دانند. پيچيده‌تر از اين مورد ماسدوينايي‌ها است. به صورت سنتي بلغارستان مي‌گويد  كه ماسدونيائي‌ها بلغارند؛ يونان مدعي است كه حداقل بخش قابل توجهي از آنجا يوناني هستند؛ و به لحاظ تاريخي نيز صرب‌ها چنين ادعايي دارند؛ از جنگ جهاني دوم به بعد حكومت يوگسلاوي تأكيد داشته كه آنها ملت جداگانه‌اي را شكل مي‌دهند. حداقل تا همين اواخر، عقيده ماسدونيائي‌ها متفاوت بوده است. عقيده اكثريت با سوفيا موافق‌اند كه ماسدونيائي‌ها شاخه‌اي از ملت بلغاراند، اما ديگران خود را صرب يا يوناني مي‌دانند.

نشانه اندكي مبني بر باور ماسدونيائي‌ها بر تلقي كردن خود به‌عنوان يك ملت جداگانه وجود دارد. به سختي مي‌توان موفقيت اخير بلگراد در تشويق احساس داشتن مليت جداگانه در ميان ماسدونيائي‌ها را به زير سؤال برد، اگرچه اطلاعات آمار 1981 كه نشانگر فقدان كلي مردمي است كه در ماسدونيا خود را داراي هويت بلغار يا يوناني مي‌دانند، بسيار مشكوك است، خصوصاً با توجه به اين واقعيت كه اكثر ماسدونيائي‌هاي حاضر در آمريكا خود را به‌عنوان تبار بلغاري احساس مي‌كنند.(8) در مورد مسلمانان بوسني هرزگوين نيز مسأله امنيت كه كروات‌ها و صرب‌ها نسبت به آنها صاحب دعوي هستند. در حالي كه حكومت هويت جداگانه بوسنيايي را در ميان اين مردم تشويق مي‌كند.

در اروپا، شوروي‌ها، مولداوي‌ها را به‌عنوان يك ملت جداگانه اعلام كرده و به آنها وضعيت جمهوري متحد را دادند و اين كار علي‌رغم مجادلات حكومت رواني مبني بر اين مهم بود كه مولداوي‌ها، رومانيايي‌اند و زبان آن لهجه رومانيايي است. مضافاً، علي‌رغم ادعاهاي مخالف حكومت آلباني به هيچ‌وجه مشخص نيست كه آگاهي واحد آلبانيايي به درستي موجب پيوند گگ‌هاي[5] منطقه كوهستاني و تسك‌هاي[6] جنوبي شده باشد. تفاوت در فرهنگ (شامل سازمان اجتماعي) بارزند، اگرچه اين برجستگي كمتر شده است. البته تفاوت‌هاي قابل مشاهده فيزيكي ميان اين دو گروه از مردم مهم‌تر بوده و در راه القاي اسطوره نياي مشترك كه حكومت، آن را پرورش مي‌دهد مانع دشواري هستند.

بر اين اساس غالباً خوانش دقيق و مستدل از آگاهي ملي توده‌ها غيرقابل حصول است.(٩) و در صورت فقدان چنين اطلاعاتي طرح اظهارات و اظهارات مخالف اغلب به نفع واقعيت كنار مي‌روند. براي، مثال تحليل تحولات اخير در جمهوري سوسياليستي مولداوي شوروي نشان مي‌دهد كه اعضاي مردم مولداوي به لحاظ قومي، زباني، و فرهنگي احساس رومانيايي دارند. (١٠) شايد! اما هيچ شاهد و دليلي در حمايت از اين اظهار بي‌قيد و شرط مطرح نشده است، و خواننده بايد ايماناً بپذيرد كه تلاش چندين نسلي شوروي براي ايجاد آگاهي ملي مولداويايي تغييري نيز به دست نياورده است. اگر برنامه چهل ساله حكومت يوگسلاوي براي متقاعد كردن مولداوي‌ها به داشتن هويت ملي جداگانه موفق بوده است چرا بايد گمان بريم كه برنامه مشابه و هم‌زمان شوروي در مولداوي كاملاً بي‌نتيجه بوده است؟

پس از جنگ جهاني اول اظهارات غيرقابل حمايت، نقش‌هاي كليدي در ايجاد دولت‌هاي يوگسلاوي و چكسلواكي بازي كرده‌اند. اگرچه در اين موقع نويسندگان ملي‌گرايي بودند كه مي‌گفتند براي نسل‌ها سه ملت كرواتي، صربي و اسلوني به‌صورت هويت‌هاي جداگانه وجود داشته‌اند مورد يوگسلاوي در انسجام با حمايت وودرو ويلسون از اصل تعيين سرنوشت ملي براساس اين اظهار رسمي ارائه شد كه اين سه دسته مردم صرفاً واحدهاي فرعي يك ملت اسلاو جنوبي (يوگسلاو) هستند. اظهاراتي كه نوعاً در برنامه‌هاي گروه‌هايي كه قدرت‌هاي فاتح را به حمايت از دولت يوگسلاوها فشار وارد مي‌آورند وجود دارند اين چنين هستند:

«كروات‌ها و صرب‌ها يك ملت‌اند. نژاد ما كه تحت عنوان صرب، كروات، و اسلواني شناخته مي‌شود علي‌رغم سه نام متفاوت يك مردم‌اند ـ يوگسلاو.

كروات‌ها، صرب‌ها، و اسلواني‌ها علي‌رغم اين‌كه با نام‌هاي مختلفي شناخته مي‌شوند ولي به لحاظ مليت و زبان يكي و شبيه هم‌اند [١١]...».

ترديد وجود دارد كه توده‌هاي روستايي از يك هويت كرواتي يا اسلواني و كمتر از اين از هويت بزرگ‌تر يوگسلاو آگاهي داشته باشند. بر همين سياق، علي‌رغم وجود روشنفكران كه براي مردم چك و اسلواكي ادعاي مليت جداگانه داشتند، اما قانون اساسي سال 1920 كه چكسلواكي را ايجاد كرد اعلام داشت كه اين دو مردم جزء ملت واحد چكسلواكي هستند در طي دو دهه نازي‌ها توانستند از تهي بودن اين قبيل روايت‌ها از طريق توسل است به خصومت‌هايي كه كروات‌ها و اسلواني‌ها نسبت به صرب‌ها و اسلواك‌ها نسبت به چك‌ها احساس مي‌كردند استفاده كنند [...].

همان‌طوري كه پيش‌تر گفتيم، آگاهي ملي پديده‌اي توده‌اي و نه نخبه‌اي بوده و نظر توده‌ها درباره گروه خود اغلب قابل تشخيص نيست. از اين‌رو محققين تكيه زيادي به افكار نخبگان مي‌كنند كه كلياتشان درباره وجود آگاهي ملي بسيار قابل ترديد هستند. درواقع، تا همين اواخر اين مهم محل ترديد بود كه آيا نخبگان به ظاهر ملي‌گرا توده‌ها را بخشي از ملت خود مي‌دانسته‌اند يا نه. براي نمونه نجباي لهستان و مجارستان براي نسل‌ها نمايشگر آمال و آگاهي ملي بوده‌اند، ولي در عين حال به صورت هم‌زمان نظام ريتمي را بر توده‌هاي به ظاهر هم مليتي خود وارد مي‌ساختند. رعيت‌هاي لهستاني با درك اين‌كه به درستي گروه مطرود و نه اعضاء خانواده ملي هستند، در 1846 عليه ملاكين لهستاني جبهه گرفتند اگرچه ملاكين براي رهايي ملي (بخوانيد نخبه‌اي) لهستان مي‌جنگيدند. حس مليت مشترك با شكاف طبقاتي ميان‌بُر به عمق و پيوستگي كه بين برده و مالك زمين هست سازگاري ندارند.(12) به نقل از روپرت امرسون[7] مرحوم: ملت اجتماع بزرگي است كه در زماني كه وضع بد است به طور مؤثر خواستار وفاداري انسان‌ها است و نيز به ادعاهاي جوامع كوچكتر درون خود و نيز جوامعي كه از آن فراتر مي‌روند به‌صورت بالقوه آن را در درون يك جامعه به مراتب بزرگ‌تر قرار مي‌دهند را، بي‌اعتنايي مي‌كند.(13)

بنابراين ملت با شكاف‌هاي كمتر ميان‌بُري كه توسل جستن به مليت مشترك برطرف نمي‌كند يا قادر به اين كار نيست سازگاري دارد. در نتيجه نهاد سرف‌داري در اروپاي شرقي پيش از اواسط قرن نوزدهم را مي‌توان دليل ظاهراً موجه فقدان ملت‌ها در برابر هويت‌هاي گروهي نخبگان تلقي كرد.(14)

در برخي از جوامع تاريخ آزادي رأي دادن سرنخ‌هايي دربارة زمان به وجود آمدن يك ملت ارائه مي‌كند. تاريخ ظهور آگاهي ملي و از اين ميان در ژاپن و آلمان به ما يادآور مي‌شود كه نهادهاي دمكراتيك پيش‌شرط شكل‌گيري ملت نيستند. اما اگر جامعه‌اي كه خود را دمكراتيك توصيف مي‌كند اجازه ندهد تا بخش‌هاي بزرگي از مردم در فراشد سياسي شركت كند، اين كار مساوي است با اعلام اين مطلب كه كساني كه حق رأي ندارند عضو ملت نيستند. اگر حقوق مردم انلگيس شامل حق رأي نيز هست، در اين صورت دربارة ملت به اصطلاح انگليسي كه در آن اكثر مردم انگليس از اعمال آن حق منع شده‌اند، چه مي‌توان گفت؟ پيش از 1832 كه تنها زمين‌داران اجازه رأي داشتند، تخمين زده مي‌شود كه از ميان شصت مرد بالغ انگليسي تنها يك نفر مي‌توانسته رأي بدهد. پس از لايحه به اصطلاح اصلاح همان سال تنها از ميان سي‌ مرد بالغ يك نفر حق رأي داشته است. در 1867 حق رأي براي پوشش دادن به 80% مردان بالغ و در 1918 براي پوشش دادن به بقية 20% از مردان و همه زنان بالاتر از سي سال سن گسترش يافت. كار[8] در تأمل خود دربارة محدوديت‌هاي قرن نوزدهي بر آزادي حق رأي در بريتانيا و ديگر جاها مي‌گويد:

«مالكيت، كه برخي اوقات به‌عنوان داشتن سهمي در كشور توصيف مي‌شود، شرط حقوق سياسي و ـ بدون اغراق ـ شرط عضويت كامل ملت بوده است ... ظهور قشر اجتماعي جديد به عضويت كامل، نشانه‌اي است متعلق به سه دهه آخرين قرن نوزده در سراسر اروپاي غربي و مركزي ... بر اين اساس خط‌مشي ملي بر پايه حمايت توده‌ها واقع شده و بخش مكمل وفاداري توده‌ها به ملتي بود كه ابزار منافع و خواست‌هاي جمعي آنها شده است(16)». 

تأخير كه در برخي موارد به قرن‌ها كشيده مي‌شود ـ بين ظهور آگاهي ملي در ميان بخش‌هاي از نخبگان و گسترش آن به توده‌ها، يادآور اين واقعيت آشكار و اغلب فراموش شده است كه شكل‌گيري ملت يك حادثه و رخداد نيست بلكه يك فرايند است.(17) و اين نيز به نوبه خود از تلاش براي پاسخگويي به سؤال چه موقع هست؟ ممانعت مي‌كند. حوادث به راحتي تاريخ مي‌خورند. اما مراحل موجود در يك فرايندند. در چه نقطه‌اي تعداد درصد كافي از مردم مشخص آگاهي ملي به دست مي‌آورند كه گروه شايستگي عنوان ملت را دارا مي‌گردد؟ فرمول‌بندي وجود ندارد. ما به اين منظور مي‌خواهيم نقطه‌اي را كه در فرايند بخش كافي از جمعيت هويت ملي را دروني مي‌كنند، بدانيم كه توسل به نام آن تبديل به نيرويي مؤثر براي بسيج توده‌ها شود. و اين امر نيازمند آن نيست كه 100% مردم چنين آگاهي ملي را به دست آورده باشند، اما نقطه‌اي كه در آن افزايش كمي در تعدادي كه در حس مليت مشترك، شريكند موجب تغيير كيفي آنها به ملت شده است، در برابر تعريف رياضي‌وار مقاومت مي‌ورزد. در بيشتر موارد ما بايد از نسبت دادن تاريخ‌ها پس از واقعيات (پس از تصوير مؤثر بسيج توده‌اي به نام ملت) قانع باشيم، اگرچه تحليل پيچيده و دقيق ابزارهاي خوب طراحي شده نظرسنجي در بررسي گستردة آگاهي ملي بسيار مفيد مي‌تواند باشد.(18) آنچه كه ما مي‌توانيم بگوييم آنست كه حضور تعداد مهمي از روشنفكران كه مدعي ملت جديد هستند كافي نيست. حدود يك قرن پيش لوان[9] دسته‌اي از نويسندگان را كه واقعيت ملت عرب را مدعي بودند به وجود آورده، اما حتي امروزه نيز آگاهي ملي عربي به‌صورت عجيبي ضعيف مي‌باشد.

اگرچه در طول دهه‌ها افراد معتبري به مسأله ملت چيست؟ پرداخته‌اند اما به اين سؤال توجه كمتري شده است: در چه نقطه‌اي از تحولش ملت به وجود مي‌آيد؟ شواهد فراواني وجود دارد مبني بر اين‌كه ملت‌هايي كه امروز در اروپا به‌عنوان ملت شناخته شده‌اند تنها در دورة اخير، و حتي در بسياري موارد قرن‌ها پس از تاريخ‌هايي كه معمولاً براي ظهور آنها تعيين مي‌شود، به وجود آمده‌اند. در مورد مسألة شكل‌گيري ملت در جداول زماني اروپاي غربي و شرقي نسبت به آنچه كه معمولاً مقبول است، تفاوت كمتري وجود دارد و در مورد تأخر زماني بين اروپا و جهان سوم نيز بسيار اغراق شده است. در واقع در مورد تعدادي از ملل فرضي داخل اروپا اين‌كه مليت هرگز به دست آمده يا نه خود معضل مي‌باشد.

مشكل اصلي كه محققين در تاريخ‌گذاري ظهور ملل با آن روبرو مي‌شوند، آنست كه آگاهي ملي پديده‌اي توده‌اي و نه نخبه‌اي بوده، و توده‌ها كه تا همين اواخر در بخش‌هاي روستايي محصور و نيمه بي‌سواد با كاملاً بي‌سواد بوده‌اند در ارتباط با حس خود از هويت‌هاي گروهي ساكت بوده‌اند. از اين‌رو ضرورتاً محققين در سطح وسيعي براي شواهد خود متكي به واژگان نوشتاري بوده‌اند، با اين وجود اين نخبگان بوده‌اند كه تاريخ را روزشمار كرده‌اند. به ندرت كليات آنها درباره آگاهي ملي براي توده‌ها قابل به كارگيري بوده، و غالباً نيز برداشت نخبگان از ملت شامل حال توده‌ها نمي‌شده است.

مسأله غامض ديگر آنست كه شكل‌گيري ملت يك فراشد است نه حادثه و رخداد. نقطه‌اي در فراشد كه در آن بخش كافي از مردم هويت ملي را به منظور آن‌كه ملي‌گرايي تبديل به نيروي مؤثر براي بسيج توده‌ها شود را دروني مي‌كنند به راحتي نمي‌توان به محاسبه دقيق درآورد. در هر صورت با اين ادعاها كه ملتي خاصي پيش از اواخر قرن نوزدهم وجود داشته بايد با احتياط برخورد كرد.

[When is A Nation, Ethnic and Racial studics B/1 (1990), 92-100]

مطالعات جدي دربارة ناسيوناليسم با بررسي خاستگاه و انواع اين ايدئولوژي در زاد و بوم اروپايي آن شروع مي‌شوند، اولين پژوهش‌هاي نظام‌مند متعلق به مورخين چون كارلتون هيس[10]، لوئيس اسنايدر[11]، فردريك هرتس[12]، بويد شافر[13]، و هانس كوهن[14] در پيش و در طي جهاني دوم هستند. تمايز هانس كوهن ميان اشكال غربي و شرقي ناسيوناليسم كانون بسياري از توجهات انتقادي قرار داشته است. براساس نظر كوهن، در انگلستان، فرانسه، و آمريكا يك نوع ناسيوناليسم اراده‌گرا ـ كه ملت را اجتماع عقلاني قوانين عرفي در يك سرزمين مشخص لحاظ مي‌كرد ـ وجود داشت كه محصول طبقات متوسط طالب ناسيوناليسم بود؛ در مقابل، در اروپاي مركزي و شرقي و بعدتر در آسيا، ناسيوناليسم ارگانيك، اساطيري و اغلب آمرانه سر بر آورد كه به دليل فقدان طبقه متوسط روشنفكران شكل گرفته و رهبري مي‌شد.

اغلب انقلاب فرانسه نمونه اوليه ناسيوناليسم اروپايي لحاظ مي‌شود. با اين حال بررسي مشروح و متأخّر لياگرين فلد [15] نشان مي‌دهد كه انگليس قرن شانزده اولين كشوري است كه در اين ارتباط بايد مورد شناسايي قرار گيرد، كه تمام مردم را به‌عنوان يك ملت حاكم ارتقا مي‌دهد. نمونه‌هاي بعدي در فرانسه، آلمان، روسيه و آمريكا تنها عناصر خاص و فرهنگي ناسيوناليسم‌هاي آشناي قومي را اضافه كردند.

در اروپاي شرقي، ناسيوناليسم‌هاي قومي اشكال مختلفي چون آرسيتوكراتيك، بورژوايي، مردمي، و بوروكراتيك به خود گرفتند. اما به نظر پيتر سوگار[16]، اشتراك آنها با ديگر ناسيوناليسم‌هاي اروپايي در محرك انقلابي براي انتقال قدرت به مردم است، ولي همان‌طور كه كوهن مي‌گويد تفاوت آنها در تبديل مفاهيم سياهي غربي و پوپوليسم فرهنگي ـ زباني نوع هردري به يك تعبير قومي نوع اروپاي شرقي مي‌باشد كه از سنت‌هاي مذهبي و دولتي اين منطقه به شدت تأثير پذيرفته است. به نظر «اريك هابس بوم»[17]، به علت هراس از تغيير اقتصادي، جنبش‌هاي وسيع جمعيتي، و بسيج سياسي، پس از سال 1870 ناسيوناليسم تفرقه‌افكنانه قومي و زباني رشد و شكوفايي پيدا كرد. كشف مجدد و فولكوريك مردم در پيوند نزديكي با زبان‌هاي محلي و بومي قرار دارد، وليكن اين مهم را با فعاليت سياسي بعدي كه ميروسلاو هروش[18] مرحله ب شكل‌گيري ناسيوناليسم‌هاي اروپايي بدون دولت ناميد نبايد به اشتباه گرفت.

هابس‌بوم، بازخيزي متأخر ناسيوناليسم‌هاي قومي و زباني در اروپا را اعتراضات تدافعي تصوير مي‌كند. براي هچتر و لوي[19]، بازخيزي قومي در دوران پس از جنگ در غرب صنعتي حاصل استعمار داخلي است. هچتر در بررسي عمده خود دربارة اين موضوع بر اين باور است كه ناسيوناليسم‌هاي متأخّر اسكاتلندي، ولزي، و ايرلندي نمونه‌هايي از تجدد حيات قوميت در حاشيه مي‌باشد كه توسط گسترش دولت، غفلت بوروكراتيك. و استثمار تاريخي حواشي ادغام شده از سوي مراكز صنعتي ايجاد شده‌اند. وي در مقاله بعدي خود مبادي اجتماعي جنبش‌هاي اخير براي استقلال قومي را مورد بررسي قرار داده و تقسيم فرهنگي و سلطه مراتبي كار و شكل بخشي آن در اسكاتلندي كه پس از اتحاد نهادهاي كليدي خود را حفظ نموده تمايز مي‌گذارد.

 

 

 



[1]. E. Weber Peasants into Frenchmen: The Modernization of Rural France, 1879-1914.

[2]. Marc Block

[3]. Johann Hoizinga

[4]. Sydney Herbert

[5]. Gegs

[6]. Tosks

[7]. Rupert Emerson

[8]. E. H. Carr

[9]. Levant

[10]. Carlton Hayes

[11]. Louis Snyder

[12]. Fredrick Hertz

[13]. Boyd Shaker

[14]. Hans Kohn

[15]. Lioh Greenfeld

[16]. Peter Sugar

[17]. Eric Hobsbawm

[18]. Mroslav Hroch

[19]. Hechter and Levi